سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
دکتر گرامی

دکتر گرامی
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 

نوشته شده در تاریخ شنبه 19/1/91 توسط دکتر گرامی

باز هم خدمتی به یاد ماندنی..


 


احساس میکردم پدر خودمه..


یه دختر.. و یک پسر بزرگترو همسرش..


همشون بیهوش شده بودند..


وقتی بچه های امداد آوردنشون بیمارستان ..


احساس کردم تمام تلاشم رو باید انجام بدم..


دلهره داشتم.. اما خدا خیلی کمک میکنه..


وقتی بچه هاش به هوش اومدند..سراغ مادرشون رو گرفتند..


اونا رو از حال مادرشون با خبر کردم.. و با اونا صحبت کردم ..


تا اینکه ذهنشون متوجه پدر نشه و سراغ اونو نگیرند.. 


حال پدرشون وخیم تر بود.. به خاطر کمر بند فشار زیادی به سینش اومده بود..


به همین خاطر هنوز به هو ش نیومده بود و من هم مشغول جراحیش بودم.. 


به پرستار گفتم :مادر و دختر و پسر رو توی یک اتاق بستری کنه.. شاید اینطوری دلگرم تر بشن..


در  نهایت لطافت اونا رو از حال پدر مطلع کردم.. سر شار از اطمینان..


خیلی ناراحت بودند..


اما دلشون گرم بود که پرسنل بیمارستان هم به طور جدی کارهاشون رو دنبال میکنند..


    ..


 بعد از چند روز متوجه شدم یکی از پرستارهای تازه کار ،..


از همون اول با با اون دختر خانوم دوست شده بود..


وخیلی باعث دلگرمی اون بود..


یاد اوایل کار پزشکی خودم افتادم..


اون روزها خیلی دلم میخواست اگر نمیتونم جراحی کنم ..


حداقل باعث دلگرمی و آرامش بیمارام باشم..


به همین خاطر امروز شنبه ،اون پرستار رو به عنوان یک پرستار نمونه ..


همراه با یه جشن کوچولو بین پرسنل بیمارستان معرفی کردم..


یه تقدیر نامه .. بیشترین چیزی که میتونستم..


به این پرستار عزیز تقدیم کردم.


                                                سلامتی امانتیست از خدا.. مراقبش باشید.


                                                    


 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4/11/90 توسط دکتر گرامی

چند وقتی می شد که اونجا نرفته بودیم..


فک میکردم دیگه ما رو یادشون نمیاد..


ولی وقتی وارد آسایشگاه شدیم


دیدیم بعضی هاشون که حال بهتری داشتند با شاخه گل هایی که از توی باغچه چیده بو دند ، منتظرمون بودند..


خیلی خوشحال بودند.... ما هم خوشحال بودیم..


بهم گفت علیک السلام پسرم...


احساس کردم حق پدری گردنم داره..


و من تو حقش کوتاهی کردم..


بیشتر از اینکه با زبونشون حرف بزنند.. با چشماشون درد و دل میکردند...


پیشانی تک تک بچه های گروه رو بوسیدند..


وقتی وارد اتاقهاشون میشدیم.. میدیدیم همه چیز مرتبه...


ازپرستار پرسیدم اینا میدونستند ما داریم میایم..؟؟!!!


پرستار با یه لبخندی گفت:فقط دو سه روزه دارند اتاقهاشون رو تمیز میکنند..


نمیدونم از کجا فهمیده بودند.. !!


ولی خیلی ما رو غافلگیر کردند..


با بچه های گروه همشون رو معاینه کردیم..


همه ی بچه ها حس میکردیم اونا پدر مادرای خودمون هستند..


خلاصه به هر طریقی بود ، کلی اونا رو خندوندیم..


ولی چه خنده هایی!!!...


خنده هایی که پس از دو دقیقه چشمهاشون شبنم زده میشد...


موقع خدا حافظی ازمون قول گرفتند که زود تر بریم اونجا..


دفه ی دیگه ..حتما با خانواده بهشون سر میزنم..


                                       سلامتی امانتیست از خدا.. مراقبش باشید.




 


 


 



نوشته شده در تاریخ شنبه 24/10/90 توسط دکتر گرامی

مشغول کار بودم...


دیدم پشت در اتاق سر و صداست..


در رو باز کردم .. دیدم همون خانمی هستند که صبح دختر کوچولوش رو معاینه کرده بودم..


میخواست بدون نوبت بیاد داخل.. اما منشی ممانعت کرده بود..


گفتم اجازه بدین بیاد داخل..


وقتی نشست روی صندلی..خیلی نفس نفس میزد..


احساس کردم دوباره حال دختر کوچولوش بد شده..


اما با چشماش داشت باهام حرف میزد..


روش نمیشد بگه.. منم زود اون مریض رو معاینه کردم .. و راهیش کردم که بره..


درب اتاق رو بستم .. ونشستم پشت میز..


منتظر بودم این خانم زدو حرفش رو بزنه.. تا مریض بعدی بیاد داخل..


اما بازم هیچی نگفت..


خیلی مضطرب بود..


گفتم چی شده خانم.. ؟..حال دختر کوچولوتون بد تر شده.. ؟..


گفت نه آقای دکتر..


راستش .. راستش ..خجالت میکشم بگم..


گفتم: راهت باشین خانوم ..


با صدای لرزان و مملو از خجالت بهم گفت ..راستش این داروهایی رو که شما نوشتین .. من پول ندارم تهیه شون کنم..


داروخانه ی بیمارستان هم بهم نسیه نمیده..


میشه شما که آشنا هستین صحبت کنید که باورشون بشه بچم مریضه ..بهم نسیه بدند.. باور کنید تا هفته ی دیگه پولش رو میارم..


من واقعاتعجب کردم..


اگه خجالت نمیکشیدم..همونجا جلوی خانوم گریه میکردم..


میدونید!!کل قیمت داروهای این خانم 2300 تومان میشد؟؟..


                                                                            سلامتی امانتیست از خدا..مراقبش باشید.


 



.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک