باز هم خدمتی به یاد ماندنی..
احساس میکردم پدر خودمه..
یه دختر.. و یک پسر بزرگترو همسرش..
همشون بیهوش شده بودند..
وقتی بچه های امداد آوردنشون بیمارستان ..
احساس کردم تمام تلاشم رو باید انجام بدم..
دلهره داشتم.. اما خدا خیلی کمک میکنه..
وقتی بچه هاش به هوش اومدند..سراغ مادرشون رو گرفتند..
اونا رو از حال مادرشون با خبر کردم.. و با اونا صحبت کردم ..
تا اینکه ذهنشون متوجه پدر نشه و سراغ اونو نگیرند..
حال پدرشون وخیم تر بود.. به خاطر کمر بند فشار زیادی به سینش اومده بود..
به همین خاطر هنوز به هو ش نیومده بود و من هم مشغول جراحیش بودم..
به پرستار گفتم :مادر و دختر و پسر رو توی یک اتاق بستری کنه.. شاید اینطوری دلگرم تر بشن..
در نهایت لطافت اونا رو از حال پدر مطلع کردم.. سر شار از اطمینان..
خیلی ناراحت بودند..
اما دلشون گرم بود که پرسنل بیمارستان هم به طور جدی کارهاشون رو دنبال میکنند..

بعد از چند روز متوجه شدم یکی از پرستارهای تازه کار ،..
از همون اول با با اون دختر خانوم دوست شده بود..
وخیلی باعث دلگرمی اون بود..
یاد اوایل کار پزشکی خودم افتادم..
اون روزها خیلی دلم میخواست اگر نمیتونم جراحی کنم ..
حداقل باعث دلگرمی و آرامش بیمارام باشم..
به همین خاطر امروز شنبه ،اون پرستار رو به عنوان یک پرستار نمونه ..
همراه با یه جشن کوچولو بین پرسنل بیمارستان معرفی کردم..
یه تقدیر نامه .. بیشترین چیزی که میتونستم..
به این پرستار عزیز تقدیم کردم.
سلامتی امانتیست از خدا.. مراقبش باشید.
